سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دلنویسه های من
وبلاگی برای دلنویسه هایم برای حرفهایم برای دوستانم برای دختران هم سن و سالم برای همه....
صفحه نخست               ATOM               عناوین مطالب وبلاگ              نقشه سایت

پیام گیــــــــــــــــــــر!!!

پیغام گیر  حافظ:

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم  مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم  مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری  پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور  !

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو  مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام  تو خواهم گفت پاسخ

 فلک را گر فرصتی دادی به  دستم

پیغام گیر فردوسی :

 نمی باشم امروز  اندر سرای

 که رسم ادب را بیارم به جای

 به  پیغامت ای دوست گویم جواب

 چو فردا بر آید بلند  آفتاب

پیغام گیر خیام:

 این چرخ فلک عمر مرا  داد به باد

 ممنون توام که کرده ای از من  یاد

 رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

 آیم چو  به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری  :

 در خانه  نباشم که سلامی گویم

 بگذاری اگر پیغام پاسخ  دهمت

 زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام  گیر مولوی :

 بهر سماع از خانه ام رفتم برون..  رقصان شوم!

 شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان  شوم !

 برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام  خود

 فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان  شوم!




موضوع مطلب :

جمعه 91 دی 29 :: 12:52 عصر

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور  
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ فرخزاد




موضوع مطلب :

جمعه 91 دی 29 :: 12:39 عصر

باران کـه میبـارد……

  

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود…..

  

راه می افـتم … بـدون ِ چـتـر …

 

من بغض میکنم....آسمان گریه....

 



 




موضوع مطلب :

چهارشنبه 91 دی 27 :: 3:58 عصر

چه دوران بدی شده دوران زندگی ما ، بین آدمهایی زندگی می کنیم که وقتی آسمان بارونی میشه میگن هوا خراب شده.

- بین آدمهایی زندگی می کنیم که همشون قبول دارند دروغ بده ولی خودشون خیلی راحت دروغ میگن.

- بین
آدمهایی زندگی می کنیم که خودشون حرف حساب سرشون نمیشه ولی وقتی به تو که
می رسند فکر می کنند آخر با عقلا هستن و شروع می کنند به نصیحت کردن.


- بین آدمهایی زندگی می کنیم که فقط بلدن حرف بزنند ولی موقع عمل مثل طبل تو خالی هستند.

- بین آدمهایی هستیم که همشون قبول دارن باید به دیگران کمک کرد ولی خودشون اهل کمک کردن نیستند و سربار دیگرون میشن.




موضوع مطلب :

چهارشنبه 91 دی 13 :: 8:50 عصر




موضوع مطلب :

چهارشنبه 91 دی 13 :: 8:44 عصر
1   2   3   >